المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

757

مروج الذهب ( فارسى )

صلى الله عليه و سلم صلوات فرستاد سپس گفت « اى مردم ابو موسى عبد الله بن قيس على را خلع كرد و او را از كار خلافت كه طالب آنست بر كنار داشت و ابو موسى على را بهتر شناسد بدانيد كه من نيز مانند او على را خلع ميكنم و معاويه را بر خودم و شما نصب ميكنم . ابو موسى در ورقه نوشته كه عثمان مظلوم و شهيد كشته شده و ولى او حق دارد خون او را هر جا باشد بخواهد معاويه شخصاً صحبت پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم داشته پدرش نيز صحبت پيمبر صلى الله عليه و سلم داشته » در اينجا ثناى معاويه گفت و مردم را بخلافت وى ترغيب كرد سپس گفت « او خليفه ماست و با او براى خونخواهى عثمان بيعت ميكنيم و او را اطاعت ميكنيم . » ابو موسى گفت « عمرو دروغ ميگويد ما معاويه را بخلافت بر نداشتيم بلكه معاويه و على را با هم خلع كرديم » عمرو گفت « عبد الله بن قيس دروغ ميگويد او على را خلع كرد اما من معاويه را خلع نكردم » مسعودى گويد « در صورت ديگر از روايتها ديده‌ام كه آنها توافق كردند كه على و معاويه را خلع كنند و پس از آن كار را بشورى واگذارند تا مردم كسى را كه صلاحيت داشته باشد انتخاب كنند پس از آن عمرو ابو موسى را مقدم داشت و ابو موسى گفت « من على و معاويه را خلع كردم درباره كار خود بينديشيد » و بكنار رفت آنگاه عمرو بجاى او ايستاد و گفت « اين شخص رفيق خود را خلع كرد من نيز رفيق او را همانطور كه او خلع كرد خلع ميكنم و رفيق خودم معاويه را نصب ميكنم » ابو موسى گفت « چه ميكنى خدايت توفيق ندهد حيله كردى و بد كردى قصه تو چون خريست كه كتاب بار داشته باشد » عمرو گفت « خدا ترا لعنت كند دروغ گفتى و حيله كردى قصه تو چون سگ است كه اگر به دو حمله كنى پارس كند و اگر ولش كنى پارس كند » و لگدى به ابو موسى زد و او را به پهلو در افكند و چون شريح بن هانى اين بديد با تازيانه بجان عمرو افتاد و ابو - موسى از جواب وا ماند و بر مركب خود نشسته به مكه رفت و ديگر بكوفه باز